کلبه ی شطرنجی

انسان های بی هدف مجبورند تمام عمر برای انسان های هدفمند کار کنند ...

کلبه ی شطرنجی

انسان های بی هدف مجبورند تمام عمر برای انسان های هدفمند کار کنند ...

۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است



روی مبل دراز کشیده و مدام فلش میزند وعکس میگیرد،یکی دو بار به او تذکر میدهم که اینقدر عکس نگیرد
باطری دوربین را در میاورد تا به شارژ  بزند،به او میگویم برای چی به شارژ میزنی،میگوید میخواهم شارژ بشه تا بتوانم تا شب هزارتا عکس بگیرم!
میگم این همه عکس میگیری و  هی دوربین را به شارژ میزنی  خراب میشه!

کمی تامل میکند،
وبه من می گوید :این دوربین عکاسی دو سال است که در کمد تو افتاده بود وتو فکر میکردی خرابه ومن برداشتم دادم دوستم درستش کرده وحالا که من باهاش دارم عکس میگیرم تو هی به من میگی خرابش میکنی!زیاد عکس نگیر !فلاش میزنی چراغش میسوزه!و...
تو فکر کن الان هم خرابه وداخل کمدته
دیدم راست میگه ،چرا بی خودی بهش گیر میدم؟
کمی در خودم ورفتارم فرو رفتم ببینم ریشه در کجاست؟
دیدم من از نسلی هستم که کودکی نداشتیم وهمیشه بزرگتر از سن خود بودن  افتخار ما بود،
عده ای از هم نسلان ما که بیشتر بد آوردند کسانی بودند که وارد مدارس تیز هوشان شدند واین ته مانده احتمال تجربه کودکی هم نصیبشان نشد!

به این طفلکها گفتند شما حیف اید بچه باشید،شما از همین حالا بزرگ هستید!!
تا توانستند با اسامی بزرگ ولباس های جلیقه دار آنها را به اسارت بزرگی درآوردند
واین حاصل همه این اتفاقات است که ما حالا به کودکی وکودکی کردن حساسیت داریم.

البته عده ای فکر میکنند بچه های این دوره فرزندان تاج دار هستند ،چرا که خیلی توجه میگیرند ،اما حقیقت این است که آنها بار سنگینی به نام زندگی زیست نشده ما را حمل میکنند وبی امان به دنبال حضور ومدال آوری در تمام المپیک های ورزش،ارزشی،ارتشی ونمایشی هستند تا مدال بگیرند و به گذشته بی مدال ما بفروشند.ودر قبال اش کمی تایید ورهایی بدست بیاورند.

حالا میفهمم چرا تا ما را رها میکنند له له زنان یاد کودکی میکنیم ومیگوییم چه حیف که دیگر کودک نیستیم!
یادش بخیر،روزهایی که کفشهای بابام را میپوشیدم تا بفهمم کی پایم به قدری بزرگ خواهد شد تا محتویات کله ام به رسمیت شناخته شود؟

شاید اگر کودکی را به رسمیت میشناختیم امروز مدام بر تمام رفتار کودکان ونوجوانان وجوانانمان برچسب تخلف وفساد و خرابکاری نمیزدیم و به آنها اجازه میدادیم در همین نزدیکی ما بچگی کنند ،
اما افسوس که آرزوی تمام بچه هایمان این شده که در اولین فرصتی که بزرگ میشوند دیگه پیش بزرگترهای خودشان زندگی نکنند،وبرخی حتی از کشور بزرگ خود فرار میکنند.

والبته شاید دنیا هم خیلی کودکی را حرمت نمیگذارد وگرنه این همه تصاویر نابخردی درقبال کودکان موجود نبود.

خلاصه کنم بخش عمده ای از نفس گیر شدن دنیای ما شاید این است که نمیتوانیم  دنیا را کودکانه نگاه کنیم و با یک نگاه خلاق ومسخره از دام قفلهای آن رها شویم.
به پسرم،میگم :باد توپت خالی شده گریه نداره !
بهم میگه اگه بچه بودی میفهمیدی باد توپ که خالی میشه بازی دیگه مزه قبلی خودش را نداره‌.
میگم با با راست میگی من خیلی بچه نبودم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۳۶
مهدی شریف نسب


سعی کنید از امروز کمی بیشتر با دوستان صمیمی تان رو راست باشید !!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۳۵
مهدی شریف نسب


روزی که پدر شوم
به بچه ام یاد می دهم که قایم باشک اصلا هم بازی خوبی نیست!
اینکه چشم بگذاری و منتظر گذشت زمان بشوی،
 و توی دلت بترسی نکند او را پیدا نکنی و بازی را باخته باشی
چه قدر پوچ و بیهوده است ...
این خودش، شروع ِ ترس های دوران بزرگسالی ست!
منتظر می مانیم که زمان بگذرد
آدم های اطرافمان غیبشان بزنند و آن وقت تازه چشم باز می کنیم و میان اینهمه جاهای خالی، دنبال بودنشان می گردیم ... «ده بیست سی چِل، پنجاه شصت ...»
روزی که پدر شوم
به بچه ام یاد می دهم که قایم باشک
بازی خطرناکیست!
درست است که سر زانوهایت زخمی نمی شوند و با توپ ات شیشه ی پنجره ها را نمی شکنی اما تو را بزدل می کند ...
تو را تبدیل می کند به ادمی که وقتی بزرگ شدی، خیال برت دارد برای اینکه قدرت را بدانند
برای اینکه در جست و جوی تو باشند
حتما باید بروی و همانطور که دست روی دست گذاشته ای و می ترسی صدایت در بیاید پنهان شوی !...

یاد نمی گیری که برای برنده بودن
باید تلاش کنی و « دیده شوی »
با صدای رسا حرف بزنی
قدم های بزرگ برداری و از تکان دادن دست هایت توی کمدهای دیواری و پشت پرده های حریر اشپزخانه نترسی ... «هفتاد هشتاد نود صد .....»
روزی که پدر شوم
به بچه ام یاد می دهم
که از هیچ «داااللللی» گفتنی نترسد
و از اینکه دیده می شود خوشحال بماند .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۳۱
مهدی شریف نسب


زیاد خوبی میکنی بعدا فکر میکنن وظیفته

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۲۷
مهدی شریف نسب



بابا گفت: “فقط یک گناه وجود دارد والسلام. آن هم دزدی ست. هر گناه دیگری هم نوعی دزدی است.”

اگر مردی را بکشی، یک زندگی را می دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی، حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی.
وقتی دروغ می گویی، حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی.
وقتی تقلب می کنی، حق را از انصاف می دزدی.
می فهمی؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۱۸
مهدی شریف نسب


یک دنـیا سادگی
 در مقابل دوربینی که
 اصلا قرار نیست عــکـس بگیرد

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۱۴
مهدی شریف نسب

راننده تاکسی گفت:
«می‌دونی بهترین شغل دنیا چیه؟»
گفتم: «چیه؟»
گفت: «راننده تاکسی.»
خندیدم.
راننده گفت:
«جون تو...
هر وقت بخوای میای سرکار،
هر وقت نخوای نمیای،
هر مسیری خودت بخوای میری،
هر وقت دلت خواست
یه گوشه می‌زنی بغل استراحت می‌کنی،
هی آدم جدید می‌بینی،
آدم‌های مختلف،
حرف‌های مختلف،
داستان‌های مختلف...
موقع کار می‌تونی رادیو گوش بدی،
می‌تونی گوش ندی،
می‌تونی روز بخوابی شب بری سر کار،
هر کیو دوست داری می‌تونی سوار کنی،
هر کیو دوست نداری سوار نمی‌کنی،
آزادی، راحتی.»

دیدم راست می‌ گه ...
گفتم: «خوش به حالتون.»

راننده گفت:
«حالا اگه گفتی بدترین شغل دنیا چیه؟»
گفتم: «چی؟»

راننده گفت: «راننده تاکسی.»


بعد دوباره گفت:
.. هر روز باید بری سر کار،
دو روز کار نکنی
دیگه هیچی تو دست و بالت نیست،
از صبح هی کلاچ، هی ترمز،
پادرد،
زانودرد،
کمردرد،
با این لوازم یدکی گرون،

یه تصادفم بکنی که دیگه واویلا می‌شه،
هر مسیری مسافر بگه
باید همون رو بری،
هرچی آدم عجیب و غریب هست
سوار ماشینت میشه،
همه هم ازت طلبکارن،
حرف بزنی یه جور،
حرف نزنی یه جور،
رادیو روشن کنی یه جور،

رادیو روشن نکنی یه جور،
دعوا سر کرایه،
دعوا سر مسیر،
دعوا سر پول خرد،
تابستون‌ها از گرما می‌پزی،
زمستون‌ها از سرما کبود می‌شی.
هرچی می‌دویی آخرش هم لنگی.»

به راننده نگاه کردم.

راننده خندید و گفت:
«زندگی همه چیش همین‌جوره.
هم می‌شه بهش خوب نگاه کرد،
هم می‌شه بد نگاه کرد»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۰۳
مهدی شریف نسب