کلبه ی شطرنجی

انسان های بی هدف مجبورند تمام عمر برای انسان های هدفمند کار کنند ...

کلبه ی شطرنجی

انسان های بی هدف مجبورند تمام عمر برای انسان های هدفمند کار کنند ...

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

ای کاش کمی برف ببارد آدم بسازیم



توی اتوبوس تشسته بودم . صدای بلند رادیو مانع از شنیده شدن صبحت های افراد پیر و جوان دورم می شد . دست خودم نبود ! نمیدونم چرا یهو استرس گرفتم ، ولی انگار بغل دستی ام با لرزش پاهایش این حسو به من الغا کرد . شاید اون داشت صحبت های بقیه رو می شنید یا شاید من گوشام اول صبح به خاطر 3 ساعت خواب دیشب سنگین بوده و هنوز خواب بودم . بالاخره راننده صدای رادیو رو کم کرد . من تازه فهمیدم که ردیف پشتیم دارن در مورد سیاست حرف می زنند . دو پیرمردی که پیش هم نشسته بودند از گرونی گوشت تا استیضاح وزرای جدید دولت و صلاح جامعه حرف می زدند ؛ گویا گذشته ی خود را صرف مطالعه در این حوزه کرده بودند یا سیاستمداری بودند که بازنشسته شده اند ! دیگه خبری از استرس نبود بغل دستی ام خوابش برده بود و سرشو روی شونه های من گذاشته بود . تازه بین خودم و بغل دستی ام یه شباهت پیدا کرده بودم : اونم دیشب نخوابیده ، حداقل خیلی بیشتر از من بی خوابی کشیده بود که مجبور شده بود توی اون وضعیت مهم سیاسی بخوابه ! ذهنم به این سوال مشغول شد که چرا بغل دستی ام استرس داشته ولی الان خوابه ؟ و در ضمن چرا من هم مثل اون استرس ام رفع شد ؟ جوابای زیادی براش پیدا کردم . همینطور که داشتم به این موضوع فکر می کردم و به حرف های سیاستمداران پشت سرم گوش می دادم ، ناگهان یه نفرشون خداحافظی کرد و رفت . حس سکوت زیبایی اون لحظه به وجود اومده بود تا اینکه راننده بازهم صدای رادیو را زیاد کرد و این بار حتی بلندتر از قبل . بغل دستی ام از خواب بیدار شد و بدون مقدمه از من پرسید کجاییم ؟ وقتی جواب سوالشو دادم ، استرس تو چشم هایش موج می زد . باز هم لرزش پایش شروع شد ولی این بار بیشتر از قبل . سیاستمدار پشت سرم هم که تنها مانده بود داشت بلند بلند غر می زد و به عالمو آدم فحش می داد ! دیگه از این وضعیت خسته شده بودم . می خواستم از پاشم برم به راننده بگم که رادیو رو خاموش کنه ولی یه حسی اجازه نمی داد از جام بلند شم . فهمیده بودم که استرس بغل دستی ام و فحش های سیاستمدار پشت سرم همه اش به خاطر رادیویی بود که داشت اخبار می گفت ! حالا بود که متوجه شدم که چرا کمی از موهای بغل دستی ام سفید شده بودند با اینکه جوان بود . ( عدم بروز مشکلات ) . سرانجام به مقصدم که ایستگاه پایانی بود رسیدم . وقتی می خواستم اتوبوس رو ترک کنم باز هم همون هس یه مقاومت توی من به وجود آورد ولی باید به کلاسم می رسیدم دیر می شد . هر جور شده بود از جام بلند شدم و وقتی که راننده ایستاد یه نگاه به رادیو اش و خودش کردم و خوشبختانه فهمید و کانال رو عوض کرد . از اتوبوس پیاده شدم و تازه فهمیدم که اون حسی که نمی گذاشت از جام بلند شم چی بوده ( وابستگی من به بغل دستی ام و یه جورایی نگرانی برای اون باعث مقاومتم می شد ) . در همین لحظه یکی صدام کرد

-          آقا ببخشید

برگشتم ؛ همون بغل دستی ام بود ، جانم

-          ببخشید نشناختمتون من و شما همکلاس هستیم

طبیعی هم بود چون یک جلسه از شروع کلاس گذشته بود

توی راه کلاس با هم صحبت کردیم و فهمیدم استرس اش ، استرس نبوده بلکه یک نگرانی همراه با غم و اندوه بوده که هر چیزی رو که می شنید باعث ایجاد تنش می شد و این غم او از دستِ کسی بوده که توی گذشته اش مثل یک مسافر اومد و رفت ؛ ولی این مسافر فقط یک مسافر نبود بلکه عشق زندگی اش بود که به بغل دستی ام خیانت کرده بود و او را در این سفر دراز تنها گذاشته بود . به قول دوستم " یک آدمی بود که درونش هم مثل بیرونش سفید و سرد و یک رنگ بود " اما چیزی که مهمه اینه که من و بغل دستی ام توی کلاس هم از این به بعد بغل دستی هم هستیم و تا آخر این سفر برای هم بغل دستی هستیم .  

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۳
مهدی شریف نسب

هنوز مدرسه نمی رفتم...
فقط یک ساعت در خانه تنها بودم...
شروع کردم تمام کشو و کمد ها را گشتن برای یک عینک آفتابی که برادر بزرگترم تمام تابستان را برای خریدنش کار کرده بود... آن هم چه عینکی... 
تمام خانه را بهم ریختم و انتهای کشو پیدایش کردم ...
اصلا بر روی صورتم نمی نشست...  خیلی بزرگ بود...  ولی عینک را روی صورتم گذاشتم و با یک دست نگه داشتم تا نیافتد...
رفتم رو به روی آینه ایستادم و شروع کردم به ژست گرفتن و خندیدن...
یک لحظه حواسم پرت شد و دستم را از روی عینک آفتابی برداشتم...  یک اشتباه کوچک...  به زمین افتاد...
دستپاچه شده بودم نمی دانستم جواب برادر بزرگترم را چه بدهم...  عینک را از روی زمین برداشتم...  خوب که نگاه کردم دیدم شیشه اش نشکسته فقط از قاب عینک خارج شده...
به خودم گفتم شانس آوردی...  حالا می توانی درستش کنی و سر جایش بگذاری...  نشستم یک گوشه و شروع کردم شیشه را در قاب عینک انداختن...  جا نمی افتاد... داشت دیر می شد... محکم فشار دادم...شکست... دست هایم پر از خون شد... خواستم عینک آفتابی را درست کنم بدتر خرابترش کردم...  من ماندم و اشتباه پشت اشتباه... 
زندگی هم همین است گاهی اشتباه کوچکی را انجام می دهیم...  وقتی پشیمان شدیم می خواهیم درستش کنیم ولی بلد نیستیم... اشتباه بزرگتری مرتکب می شویم... یک اشتباه کوچک آنقدر بزرگ می شود که دیگر هیچ راهی برای جبران باقی نمی گذارد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۲
مهدی شریف نسب