کلبه ی شطرنجی

انسان های بی هدف مجبورند تمام عمر برای انسان های هدفمند کار کنند ...

کلبه ی شطرنجی

انسان های بی هدف مجبورند تمام عمر برای انسان های هدفمند کار کنند ...

۲۱ مطلب توسط «مهدی شریف نسب» ثبت شده است

ای کاش کمی برف ببارد آدم بسازیم



توی اتوبوس تشسته بودم . صدای بلند رادیو مانع از شنیده شدن صبحت های افراد پیر و جوان دورم می شد . دست خودم نبود ! نمیدونم چرا یهو استرس گرفتم ، ولی انگار بغل دستی ام با لرزش پاهایش این حسو به من الغا کرد . شاید اون داشت صحبت های بقیه رو می شنید یا شاید من گوشام اول صبح به خاطر 3 ساعت خواب دیشب سنگین بوده و هنوز خواب بودم . بالاخره راننده صدای رادیو رو کم کرد . من تازه فهمیدم که ردیف پشتیم دارن در مورد سیاست حرف می زنند . دو پیرمردی که پیش هم نشسته بودند از گرونی گوشت تا استیضاح وزرای جدید دولت و صلاح جامعه حرف می زدند ؛ گویا گذشته ی خود را صرف مطالعه در این حوزه کرده بودند یا سیاستمداری بودند که بازنشسته شده اند ! دیگه خبری از استرس نبود بغل دستی ام خوابش برده بود و سرشو روی شونه های من گذاشته بود . تازه بین خودم و بغل دستی ام یه شباهت پیدا کرده بودم : اونم دیشب نخوابیده ، حداقل خیلی بیشتر از من بی خوابی کشیده بود که مجبور شده بود توی اون وضعیت مهم سیاسی بخوابه ! ذهنم به این سوال مشغول شد که چرا بغل دستی ام استرس داشته ولی الان خوابه ؟ و در ضمن چرا من هم مثل اون استرس ام رفع شد ؟ جوابای زیادی براش پیدا کردم . همینطور که داشتم به این موضوع فکر می کردم و به حرف های سیاستمداران پشت سرم گوش می دادم ، ناگهان یه نفرشون خداحافظی کرد و رفت . حس سکوت زیبایی اون لحظه به وجود اومده بود تا اینکه راننده بازهم صدای رادیو را زیاد کرد و این بار حتی بلندتر از قبل . بغل دستی ام از خواب بیدار شد و بدون مقدمه از من پرسید کجاییم ؟ وقتی جواب سوالشو دادم ، استرس تو چشم هایش موج می زد . باز هم لرزش پایش شروع شد ولی این بار بیشتر از قبل . سیاستمدار پشت سرم هم که تنها مانده بود داشت بلند بلند غر می زد و به عالمو آدم فحش می داد ! دیگه از این وضعیت خسته شده بودم . می خواستم از پاشم برم به راننده بگم که رادیو رو خاموش کنه ولی یه حسی اجازه نمی داد از جام بلند شم . فهمیده بودم که استرس بغل دستی ام و فحش های سیاستمدار پشت سرم همه اش به خاطر رادیویی بود که داشت اخبار می گفت ! حالا بود که متوجه شدم که چرا کمی از موهای بغل دستی ام سفید شده بودند با اینکه جوان بود . ( عدم بروز مشکلات ) . سرانجام به مقصدم که ایستگاه پایانی بود رسیدم . وقتی می خواستم اتوبوس رو ترک کنم باز هم همون هس یه مقاومت توی من به وجود آورد ولی باید به کلاسم می رسیدم دیر می شد . هر جور شده بود از جام بلند شدم و وقتی که راننده ایستاد یه نگاه به رادیو اش و خودش کردم و خوشبختانه فهمید و کانال رو عوض کرد . از اتوبوس پیاده شدم و تازه فهمیدم که اون حسی که نمی گذاشت از جام بلند شم چی بوده ( وابستگی من به بغل دستی ام و یه جورایی نگرانی برای اون باعث مقاومتم می شد ) . در همین لحظه یکی صدام کرد

-          آقا ببخشید

برگشتم ؛ همون بغل دستی ام بود ، جانم

-          ببخشید نشناختمتون من و شما همکلاس هستیم

طبیعی هم بود چون یک جلسه از شروع کلاس گذشته بود

توی راه کلاس با هم صحبت کردیم و فهمیدم استرس اش ، استرس نبوده بلکه یک نگرانی همراه با غم و اندوه بوده که هر چیزی رو که می شنید باعث ایجاد تنش می شد و این غم او از دستِ کسی بوده که توی گذشته اش مثل یک مسافر اومد و رفت ؛ ولی این مسافر فقط یک مسافر نبود بلکه عشق زندگی اش بود که به بغل دستی ام خیانت کرده بود و او را در این سفر دراز تنها گذاشته بود . به قول دوستم " یک آدمی بود که درونش هم مثل بیرونش سفید و سرد و یک رنگ بود " اما چیزی که مهمه اینه که من و بغل دستی ام توی کلاس هم از این به بعد بغل دستی هم هستیم و تا آخر این سفر برای هم بغل دستی هستیم .  

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۳
مهدی شریف نسب

هنوز مدرسه نمی رفتم...
فقط یک ساعت در خانه تنها بودم...
شروع کردم تمام کشو و کمد ها را گشتن برای یک عینک آفتابی که برادر بزرگترم تمام تابستان را برای خریدنش کار کرده بود... آن هم چه عینکی... 
تمام خانه را بهم ریختم و انتهای کشو پیدایش کردم ...
اصلا بر روی صورتم نمی نشست...  خیلی بزرگ بود...  ولی عینک را روی صورتم گذاشتم و با یک دست نگه داشتم تا نیافتد...
رفتم رو به روی آینه ایستادم و شروع کردم به ژست گرفتن و خندیدن...
یک لحظه حواسم پرت شد و دستم را از روی عینک آفتابی برداشتم...  یک اشتباه کوچک...  به زمین افتاد...
دستپاچه شده بودم نمی دانستم جواب برادر بزرگترم را چه بدهم...  عینک را از روی زمین برداشتم...  خوب که نگاه کردم دیدم شیشه اش نشکسته فقط از قاب عینک خارج شده...
به خودم گفتم شانس آوردی...  حالا می توانی درستش کنی و سر جایش بگذاری...  نشستم یک گوشه و شروع کردم شیشه را در قاب عینک انداختن...  جا نمی افتاد... داشت دیر می شد... محکم فشار دادم...شکست... دست هایم پر از خون شد... خواستم عینک آفتابی را درست کنم بدتر خرابترش کردم...  من ماندم و اشتباه پشت اشتباه... 
زندگی هم همین است گاهی اشتباه کوچکی را انجام می دهیم...  وقتی پشیمان شدیم می خواهیم درستش کنیم ولی بلد نیستیم... اشتباه بزرگتری مرتکب می شویم... یک اشتباه کوچک آنقدر بزرگ می شود که دیگر هیچ راهی برای جبران باقی نمی گذارد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۲
مهدی شریف نسب


حوالی سی تا چهل سالگی ؛ فهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود!
حالا میفهمم چیزی بالاتر از سلامتی، چیزی بهتر از لحظهء حال، بااهمیت تر از شادی، باارزش تر از تخیل و در صدر ِ همه، نفس هایی که نفهمیده دَم و بازدَم می شدند !

حالا میفهمم: استرس، تشویش، دلهره، ترس ِ آزمون، ترس ِ نتیجه، ترس ِ کنکور، اضطراب ِ سربازی، ترس از آینده، وحشت از عقب ماندن، دلهرهء تنهایی، تردیدهای ِ مستاصل کننده، نگرانی از غربت، وحشت از غریبی، غصه های ِ عصر ِ جمعه، اول ِ مهر، ۱۴ فروردین، بیکاری هرگز نه ماندگار بودند نه ارزش ِ لحظه های ِ هَدَررفته اَم را داشتند.

حالا میفهمم یک کبد ِ سالم چندبرابر ِ لیسانسم ارزشمند است. کلیه هایم از تمامی ِ کارهایم، دیسک کمرم از متراژ ِ خانه، تراکم ِ استخوانم از غروب های ِ جمعه،روحم از تمام ِ نگرانیهایم، زمانم از همهء ناشناخته‌های ِ آینده های ِ نیامده اَم، شادیم از تمام ِ لحظه های ِ عبوسم، امیدم از همهء یاس هایم باارزش تر بودند.

حالا میفهمم چقدر موهایم قیمتی بودند و چقدر یک ثانیه بیشتر کنار ِ فرزندم زنده بمانم ارزش ِ تمام ِ شغل های ِ دنیا را دارد.
یقین دارم آدم هایی که به معنی ِ تمام ِ کلمه، لحظهء بودنشان را میفهمند با غبار ِ غم و تردید و غصه و ترس و اضطراب و چه شَوَدها نیالودند.

در حال، ماندند و ذهن ِ شان را خالی، حِسِّ شان را چون ابر در حرکت، روحشان را با آموزه های ِ درست و حقیقی تزیین و اندیشه هایشان را آزاد و تخیل شان را سرشار می کنند به معنی ِ حقیقی ِ کلمه زنده اند و زندگی می کنند و به معنی ِ واقعی ِ کلمه در آرامش میمیرند: 
سرخوش، همچون فصلی از زندگی،
جزیی از زندگی و در مسیر  زندگی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۱۱
مهدی شریف نسب

کتاب نخوانید، هیچ چیز نمی شود!

سکانس اول
توی فرودگاه نشسته ام. یک ایرانی آن ور چیپس می خورد، ایرانی دیگر انگشت دستش را تا میانه در گوش خود فرو کرده و با تکانه ی زیاد در حال تکان دادن است
ایرانی دیگر که خودم باشم، آهنگ گوش میکنم
و...
آن ور سالن اما یک توریست خارجی که کمه کم 85 سال سن دارد، پاهایش را - بدون اینکه کفش هایش را در آورده باشد- روی چمدانش گذاشته و سخت مشغول مطالعه است چنان که هیچ چیز جلب توجه کنی، توجه او را جلب نمی کند.
خب با این سن کتاب بخواند که چه شود؟
این اولین سوال یک ایرانی که خودم باشم

خب مگر کتاب بخوانی منفعت و مالی می بری؟
اینم دومین سوال یک ایرانی که خودم باشم

سکانس دوم
توی رستورانی نشسته ام در همان شهر
یک گروه توریستی فرانسوی وارد می شوند، همه سالمند
با بگو و بخند شام میل می کنند و بعد سرحال تر از من به هتلشان برمی گردند

اما پیرمرد و پیرزن ایرانی که پدر و مادر خودم باشند، اولا از بس خودشان را صرف فرزندانی چون من کرده اند، هزار جور درد و بیماری گرفته اند و ثانیا وقتی می گویی مادر جان فلان کار را یاد بگیر، رانندگی یاد بگیر، می گویند از ما گذشته
پیر شدیم
در حالی که تازه در آستانه پختگی و بلوغ کامل فکری هستند

ارتباط این دو سکانس چیزی جز همان کتاب هایی که آنها می خوانند و ما نمی خوانیم نیست

طیاره ای که آنها می سازند و ما نمی توانیم فرقش در همین کتاب خواندن ها و دانستن ها و میل به شکوفا شدن ها و شکوفا کردن هاست

پیشرفتی که آب در دهان امثال من و هم سن و سالانم می اندازد که برویم آنجا زندگی کنیم و همین دانش اندکی را هم که داریم در خدمت آنها بگذاریم مگر اینکه گوشه چشمی به ما داشته باشند و چشم انعام ز انعامی چند داشته باشیم هم حاصل همین کتاب خواندن های آنها و نخواندن های ماست ولو با تاثیر غیر مستقیم

کتاب نخوانیم
کارهای مهمتری داریم
سرک کشیدن به کار این و آن و مسخره کردن آنها
چک کردن مداوم اینستاگرام و لایک کردن چرند و پرندیات
حرف های بی سر و ته
و ...
خیلی کارهای دیگر
جالب این است که توجیه مان هم این است که وقت نداریم اما گیم آو ترونز را در سه روز می بینیم!

چه کاری است آخر؟کتاب نخوانیم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۳۵
مهدی شریف نسب



روی مبل دراز کشیده و مدام فلش میزند وعکس میگیرد،یکی دو بار به او تذکر میدهم که اینقدر عکس نگیرد
باطری دوربین را در میاورد تا به شارژ  بزند،به او میگویم برای چی به شارژ میزنی،میگوید میخواهم شارژ بشه تا بتوانم تا شب هزارتا عکس بگیرم!
میگم این همه عکس میگیری و  هی دوربین را به شارژ میزنی  خراب میشه!

کمی تامل میکند،
وبه من می گوید :این دوربین عکاسی دو سال است که در کمد تو افتاده بود وتو فکر میکردی خرابه ومن برداشتم دادم دوستم درستش کرده وحالا که من باهاش دارم عکس میگیرم تو هی به من میگی خرابش میکنی!زیاد عکس نگیر !فلاش میزنی چراغش میسوزه!و...
تو فکر کن الان هم خرابه وداخل کمدته
دیدم راست میگه ،چرا بی خودی بهش گیر میدم؟
کمی در خودم ورفتارم فرو رفتم ببینم ریشه در کجاست؟
دیدم من از نسلی هستم که کودکی نداشتیم وهمیشه بزرگتر از سن خود بودن  افتخار ما بود،
عده ای از هم نسلان ما که بیشتر بد آوردند کسانی بودند که وارد مدارس تیز هوشان شدند واین ته مانده احتمال تجربه کودکی هم نصیبشان نشد!

به این طفلکها گفتند شما حیف اید بچه باشید،شما از همین حالا بزرگ هستید!!
تا توانستند با اسامی بزرگ ولباس های جلیقه دار آنها را به اسارت بزرگی درآوردند
واین حاصل همه این اتفاقات است که ما حالا به کودکی وکودکی کردن حساسیت داریم.

البته عده ای فکر میکنند بچه های این دوره فرزندان تاج دار هستند ،چرا که خیلی توجه میگیرند ،اما حقیقت این است که آنها بار سنگینی به نام زندگی زیست نشده ما را حمل میکنند وبی امان به دنبال حضور ومدال آوری در تمام المپیک های ورزش،ارزشی،ارتشی ونمایشی هستند تا مدال بگیرند و به گذشته بی مدال ما بفروشند.ودر قبال اش کمی تایید ورهایی بدست بیاورند.

حالا میفهمم چرا تا ما را رها میکنند له له زنان یاد کودکی میکنیم ومیگوییم چه حیف که دیگر کودک نیستیم!
یادش بخیر،روزهایی که کفشهای بابام را میپوشیدم تا بفهمم کی پایم به قدری بزرگ خواهد شد تا محتویات کله ام به رسمیت شناخته شود؟

شاید اگر کودکی را به رسمیت میشناختیم امروز مدام بر تمام رفتار کودکان ونوجوانان وجوانانمان برچسب تخلف وفساد و خرابکاری نمیزدیم و به آنها اجازه میدادیم در همین نزدیکی ما بچگی کنند ،
اما افسوس که آرزوی تمام بچه هایمان این شده که در اولین فرصتی که بزرگ میشوند دیگه پیش بزرگترهای خودشان زندگی نکنند،وبرخی حتی از کشور بزرگ خود فرار میکنند.

والبته شاید دنیا هم خیلی کودکی را حرمت نمیگذارد وگرنه این همه تصاویر نابخردی درقبال کودکان موجود نبود.

خلاصه کنم بخش عمده ای از نفس گیر شدن دنیای ما شاید این است که نمیتوانیم  دنیا را کودکانه نگاه کنیم و با یک نگاه خلاق ومسخره از دام قفلهای آن رها شویم.
به پسرم،میگم :باد توپت خالی شده گریه نداره !
بهم میگه اگه بچه بودی میفهمیدی باد توپ که خالی میشه بازی دیگه مزه قبلی خودش را نداره‌.
میگم با با راست میگی من خیلی بچه نبودم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۳۶
مهدی شریف نسب


سعی کنید از امروز کمی بیشتر با دوستان صمیمی تان رو راست باشید !!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۳۵
مهدی شریف نسب


روزی که پدر شوم
به بچه ام یاد می دهم که قایم باشک اصلا هم بازی خوبی نیست!
اینکه چشم بگذاری و منتظر گذشت زمان بشوی،
 و توی دلت بترسی نکند او را پیدا نکنی و بازی را باخته باشی
چه قدر پوچ و بیهوده است ...
این خودش، شروع ِ ترس های دوران بزرگسالی ست!
منتظر می مانیم که زمان بگذرد
آدم های اطرافمان غیبشان بزنند و آن وقت تازه چشم باز می کنیم و میان اینهمه جاهای خالی، دنبال بودنشان می گردیم ... «ده بیست سی چِل، پنجاه شصت ...»
روزی که پدر شوم
به بچه ام یاد می دهم که قایم باشک
بازی خطرناکیست!
درست است که سر زانوهایت زخمی نمی شوند و با توپ ات شیشه ی پنجره ها را نمی شکنی اما تو را بزدل می کند ...
تو را تبدیل می کند به ادمی که وقتی بزرگ شدی، خیال برت دارد برای اینکه قدرت را بدانند
برای اینکه در جست و جوی تو باشند
حتما باید بروی و همانطور که دست روی دست گذاشته ای و می ترسی صدایت در بیاید پنهان شوی !...

یاد نمی گیری که برای برنده بودن
باید تلاش کنی و « دیده شوی »
با صدای رسا حرف بزنی
قدم های بزرگ برداری و از تکان دادن دست هایت توی کمدهای دیواری و پشت پرده های حریر اشپزخانه نترسی ... «هفتاد هشتاد نود صد .....»
روزی که پدر شوم
به بچه ام یاد می دهم
که از هیچ «داااللللی» گفتنی نترسد
و از اینکه دیده می شود خوشحال بماند .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۳۱
مهدی شریف نسب


زیاد خوبی میکنی بعدا فکر میکنن وظیفته

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۲۷
مهدی شریف نسب



بابا گفت: “فقط یک گناه وجود دارد والسلام. آن هم دزدی ست. هر گناه دیگری هم نوعی دزدی است.”

اگر مردی را بکشی، یک زندگی را می دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی، حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی.
وقتی دروغ می گویی، حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی.
وقتی تقلب می کنی، حق را از انصاف می دزدی.
می فهمی؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۱۸
مهدی شریف نسب


یک دنـیا سادگی
 در مقابل دوربینی که
 اصلا قرار نیست عــکـس بگیرد

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۱۴
مهدی شریف نسب